آن یار ...
پرنده های قفسی عادت دارن به بیکسی آخرین باری که دیدمش دو سال بعد از فارغ التحصیلی بود با همان کله بی مو و لبخند بی نقص که اولش آدم فکر میکرد لبخند تمسخر است اما آخرش می فهمیدی به مسخرگی این دنیا می خندد. همان کت شلوار سرمه ای رنگ و رو رفته را به تن داشت . در محل دانشکده جدید انسانی دانشگاه تبریز دیدمش.گفتم اینجا چه می کنی گفت دو واحد درسم را نگه داشته ام برای روز مبادا برای اینکه یک دریچه به دنیای خوب آموختن است و شاید برایش یک دریچه آزادی بود . دیگر نه دیدمش و نه نشانی از او داشتم. یادم است وقتی اولین بار قفسی شد من و عایشه یک جعبه شیرینی گرفتیم تا به دیدار خانواده اش برویم اما در کوچه پس کوچه های تبریز راه گم کردیم آن جعبه شیرینی را بعدا در خوابگاه خودمان خوردیم و از شما چه پنهان پولش از جیب من رفت .راستی ان روزها من چقد ضرر میدادم.وقتی هم اولین نامه اش را خطاب به بچه های کلاس نوشت اولین جمله اش این بود که اب هم اگر راکد بماند می گندد ولی او که اصلا رکود را نمی شناخت.تازگیها شنیده ام که باز تن به فقس داده و آنقدر این رکود آزرده اش کرده که حتی نک به دانه نمی زند.پرنده بلند پرواز کلاس 76 امیدوارم هرکجا هستی به سلامت باشی و پر پروازت را هر چه زودتر بازیابی.
نظرات شما عزیزان:


دوست بسیار عزیزم مطلبی را که برات فرستادم بی زحمت در وبلاگ بگذارید متشکرم از لطفت عزیز
.

سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود .
