نقاشی های من
من چهار سال دارم حدود یک سال است که به مهد می روم از نام مهد بدم می آد به همین خاطر هم پدر و مادرم با نام مدرسه مرا به آنجا بردند و ثبت نامم کردند در واقع فریبم دادند و گفتند وقت به مدرسه رفتنم رسیده است هر چند بعد چند روز فهمیدم که بچه ها به آن محل مهد می گویند نه مدرسه و پدر و مادرم به اشتباه چندین بار نام مهد را به زبان آورده اند . بگذریم ، من در مهد سوره ها و سرودهای زیادی یاد گرفته ام و همچنین نقاشی کشیدن را یاد گرفته ام . همیشه در نقاشی هایم عکس بچه هائی را می کشم که در حال بازی فوتبال هستند قبلا نقاشیهایم را در دفتر نقاشی می کشیدم اما بعدها فهمیدم اگر نقاشیهایم روی کاغذ باشند و از نظر خانم امیری ( مربی مهدم ) زیبا باشند آنها را در درب کلاسمان می چسباند شاید باور نکنید ولی الان نیمی از برگهای دفتر صد برگ نقاشیم بر روی درب کلاسمان چسبانده شده اند . هر وقت خانم امیری در مورد نقاشیهام از من توضیح می خواد می گم تو این نقاشی می خوام بگم که ما نباید دروغ بگیم همدیگر را اذیت کنیم باید به حرف بزرگترها گوش کنیم به آنها احترام بزاریم و سریع خانم امیری در حالی که مشغول چسباندن نقاشی بر روی در کلاس هست می گه آفرین محسن خوشکله .
میر محسن موسوی و دختر عموم فاطمه موسوی
نظرات شما عزیزان:

فکرش را بکنید تا دیروز خودمان بچه بودیم حالا بچه های ما
.gif)
ایشالا که زنده باشن
زنده باد بچه های بچه های تاریخ 76 که همشون خوش تیپن
.gif)


پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش نخوانش پسر
